خرید بک لینک
باز نامدی و روزگار رفته بازنامد. نشستم که مگر بیایی، چه امیدهایی که در تاریکی شب با من سوخت تا صبح، چه خرمنهایی که به امید بازآمدنت درو کردم، نیامدی، همه سوخت و با باد رفت. نیامدی آسمان سوخت، خاکسترهایش بر سرمان ریختند، آسمان آبیش تمام شد، شد خاکستری کثافتی که میبینی، نیامدی.نشستیم و تو نیامدی، سوختیم و نیامدی، خاکسترمان را نکاویدی که مگر ققنوسی در دل نها

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 25 اسفند 1396 ساعت: 14:03

فکر میکردم دوای درد باشد، میدانم که عشق را نباید مرهم دانست، عشق پویایی و رقصی است میان دو آدم ، نه مرهم دو از پا افتاده. اما فکر میکنم آدمی این را باور ندارد، آدم دنبال مرهم است برای زخمهایی که دوسرش انقدر باز شده که خودش قرار نیست همبیاید، یک نفر باید بیاید دو سر زخمش را به هم بدوزد.زخمهای قدیمی جوش خوردهاند، اما مثل قل قل آبی در دیگ، زخمهای جدیدی

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 25 اسفند 1396 ساعت: 14:03

صفحه بندی